حالا که عمری بیقرارم از پیش من پا به فراری
ما را ببین دلخوش به چشم مست و غزلخوان و خماری
دلخوش به سویت می نمایم تا بلکه ما را گفته باشی
عشق منست آن روز بیاید اشکی زچشمم شسته باشی
ما را به دیدار آرزو شد ای آنکه از دیده نهانی
در آرزوی وصلت تو آری بریدم از جهانی
اما تو با من اینچنینی پیوسته رفتن تا کجاها
یک لحظه ای دلدار مجنون سازش نداری با دل ما
عمرم برفت در حسرت تو رو کن به سمتم عاشقانه
سوزاندم این آتش عشق چون می کشد هر دم زبانه.
ان شعر هم از خودمه.امیدوارم خوشتون بیاد.ممنون
خیلی خوب بود . مثل بقیه .